هر کسی با ای سخن مخالف است ت بیاورد اگر می تواند...
من برای اولین بار بود که به ایران، همچنین برای اولین بار بود که به نمایشگاه کتاب تهران میآمدم. خیلی ذوق زده شدهبودم. چیزهایی که دیدیم خیلی برایم جالب و تازه بود. من هیچکجای دنیا از این چیزهای جالب ندیده بودم.
ایرانیها برای کتاب و کتابخوانی خیلی ارزش قائلند، طوریکه در مدت برگزاری نمایشگاه از کودک دو ساله تا پیرمرد نود ساله به نمایشگاه میآیند و نمایشگاه خیلی خیلی شلوغ است...
در این مدتی که نبودیم اتفاقات بسیار جالب و سخنان بسیار نغز و طنزی از مسئولین کشور ساطع شد که ما اگر می دانستیم مسئولین مملکت این قدر طناز هستند و بلدند حرف های خنده دار بزنند زودتر به فکر می افتادیم برای ما هم مطلب طنز بنویسند. ما نیز به چند مشت نمونه خروار از این گفته های مسئولین اشاره می کنیم و در می رویم.
مثلاً یکی از مسئولین فرمودند :« آمار طلاق در ایران بالا است.» آفرین کوچولو. از کجا فهمیدی؟ جداً دست مریزاد. باریکلا. یک چیز بلورینی، یک چیز زرینی، بالاخره یک چیزی بدهند دست این مسئول عزیز برای تقدیر. این همه ذکاوت را از کجا آورده ای جیگر؟
حالا این ها به کنار وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات در جواب نقد خبرنگاری مبنی بر سرعت پایین اینترنت گفت:« چه کسی گفته سرعت اینترنت پایین است. دختر و پسر من که راضی هستند.» آقای وزیر، مگر به گفتن دختر و پسر تو است که راضی باشند یا نباشند. شاید آن ها به خیلی چیزها راضی باشند. به قول شاعر:« پسر تو راضی، دختر تو راضی، گور بابای آدم ناراضی.» تازه اگر به شما باشد که از همه چیز راضی هستید. از گرانی راضی هستید. از تورم راضی هستید. از مشکلات راضی هستید. خلاصه کلاً راضی هستید. در ضمن آقای وزیر اینترنت که بیشک از دستاوردهای دولت است جای این صحبت ها نیست.
حالا وزیر ارتباطات یک چیزی از دهانش در آمد و گفت. وزیر سابق بازرگانی، وزیر فعلی نفت و احتمالاً وزیر بهداشت آینده، که بزنم به تخته همه نوع تخصصی دارند، در جلسه ی وزرای کشورهای صادرکننده، واحد نفت را به جای بشکه، لیتر اعلام کرد. هِر هِر هِر... هندوانه .... نیشتان را ببندید. گفته که گفته، خوب کرده که گفته. ما که می دانیم کجایتان سوخته. همه چیزتان درست است گیر دادهاید به لیتر و بشکه. خدا بیامرز وزیر کلاً مدرکش قلابی بود. طرف مقاله ملت را با جایش کش میرود، می فرستد برای "نیچر" کسی صدایش در نمیآید. تازه یک چیز هم طلبکار میشوند. حالا باز جای شکرش باقیاست چیز دیگری نگفته است. مثلاً بگوید 10 سانتی متر نفت یا 80 نیوتون بر متر مربع نفت. در ضمن اساساً بعضی ها حرفهایشان از دهانشان درنمی آید و صحبتشان دست خودشان نیست. من یک دوستی دارم همین طوری است.
در همین حال رئیس دولت گفت:« ما خواستار غرامت جنگ جهانی از جامعه جهانی هستیم.» ای عزیز! ای غرامت جنگی ات را بخورم. ما بهشان گفتیم، گفتند چشم. منتظر بودیم شما بفرمایید. فقط یک شماره حسابی، سیبایی، چیزی به ما بدهید تا با دیر کِردش بریزیم به حسابتان. دیگر چه میخواهید؟ بفرمایید، رودربایستی نکنید ها.
در حالی که همه داشتند زندگیاشان را میکردند، حضرت اسفندیار رحیم مشایی لب به سخن گشودند و فرمودند:« با یک ذره تکان خوردن روسری عالم به هم نمی ریزد.» به به... حَبذا آقای مشایی، حَبذا... چشم رئیس دولت روشن. باریکلا. یک دفعه بیا بگو دختر مردم بدون رعایت شئونات کت پوست ماری، لباس مارکداری، کفشهای ساقداری، زبانم لال مانتوی چاکداری، چیزی بپوشد بیاید در ملأ عام. خجالت نکش، بگو. در ضمن "آیا مشکل مملکت ما این چیزهاست؟"
در همین اثنا، عزت الله ضرغامی _ دامه برکاه_ فرمودند:« صدا و سیما بر ماهواره پیروز است.» جسارتاً خواستم بگویم این جملهی تاریخی و گهربار و درفشان و زیورنشان و پرمغز و البته نغز را بفرمایید سَردر تمام رسانه ها بنویسند تا نمادی باشد برای این همه غیورمردی. فقط ای کاش عزت خان می فرمودند صدا و سیما دقیقاً چند چند بر ماهواره پیروز می شود تا ما بتوانیم در نبردهای آینده با ماهواره، خوب تشویقشان کنیم، مثلاً بگوییم 6 تاییها. در ضمن عزت جان... بابا... یک اسپندی برای خودت دود کن، چشم نخوری یهویی. تو که اینقدر زرنگی نیناش ناش هم بلدی؟ با این همه پارازیت که انداختی به جان این امواج خوار مادرِ ماهواره، نه... تو رو خدا بیا بباز. والا.
در همین حال یک منتقد دیگر مجلس گفته :« ماده ها و تبصره های بخشنامه ی خوشه بندی اقتصادی مبهم است و این باعث شده عدالت به درستی اجرا نشود.» حالا ما از مادههای برنامه که حیثیتی و ناموسی است و مربوط به جنس مخالف است می گذریم. ولی مهم اجرای کلی عدالت است حالا ممکن است این عدالت برای بعضیها خوب تر و خوشهدارتر باشد، چه اشکالی دارد. تازه من خودم طرحی دارم که طرح تحول اقتصادی با آن همه گشادیاش باید برود جلو بوق بزند. مثلاً اینکه به همه 50000 تومان پول بدهند. یا مثلاً به جای خوشهبندی آخوربندی کنند: آخور 1، آخور2، آخور3. و سعی کنند همه را در آخور 3 قرار دهند و قصه علی هذا... انصافاً طرح خوبی نیست؟
رئیس دولت هم در ادامه صحبت های خود در مورد مدارک تحصیلی وزرای خود گفته:« خدمتگذار مردم نیاز به کاغذ پاره ندارد.» من نیز می گویم اظهر من الشمس است که مدارک تحصیلی جز مشتی کاغذ جرخورده چیز دیگری نیست و مهم خدمت است، تخصص کیلویی چند است؟ مثلاً همین رئیس تربیت بدنی سابق که کاغذ پاره هایش مربوط به شهرداری تهران بود ولی عنایت بفرمایید چه خدمات ارزنده و ورزنده ای به ورزش مملکت کرد: ایران را به جام جهانی نبرد. حریفان در المپیک بیشتر با ورزشکاران ایرانی شوخی می کردند تا مبارزه و... افسوس که برخی حسودان تنگ نظر و عنودان بدگهر نگذاشتند وگرنه دوستان خیلی تلاش کردند از هر سوراخی نظیر سوراخ وزارت نفت، سوراخ وزارت نیرو و قصه علی سوراخ، وی را دوباره وارد دولت کنند که نشد فیالواقع.
همین دیگر. ولی کلاً عنایت دارید که مسئولین ما دور هم چقدر خوشحالند دیگر.
چاپیده شده در نشریه طنز ستون 13- اسفند88
1-کنکورمان تمام شد. نتیجه اش با خدا. این یک ماه هم که نبودیم مشغول نمودن ریکاوری(بخوانید ریکاوری) بودیم.
2- در مدتی که برای کنکور می خواندم خیلی ها را اذیت کردم. خصوصاً ترم پایینی هایم را. چه از هم اتاقی ترم یکی ام که تا جان در بدن داشتم به او غر زدم و چه آن ترم پاایینی ها که درِ سالن مطالعه را محکم می بستند و من هرچه از دهانم در میآمد حوالهی ایشان می نمودم. جا دارد از این تریبون از آن ها عذرخواهی کنم منوط به اینکه پررو نشوند.
3-این ترم، ترم آخر اینجانب است. قصد داشتیم تا میشود حال کنیم اما نمی دانیم چرا نمی شود. امیدوارم در فرصت باقی مانده بشود انشاالله.
4-شماره پنجم نشریه ام هم با مشکلات فراوان قبل و بعدش چاپ شد. مشکلات قبلش که حل شد. برای حل مشکلات بعدش دعا بفرمایید.
5-در چاپ این شماره نشریه خیلی ها کمک کردند. از همه اشان مخصوصاً نیما جان دهقانی، علی رمضان پور عزیز و معصومه پاکروان تشکر میکنم.
6-عید نزدیک است. چون زیاد با عید حال نمیکنیم و حوصله اش را نداریم، توضیحات بیشتری نمی دهیم. فقط آرزو می کنیم در سال جدید همه چیز برای همه بهتر شود.
7-چرا عاقل کند کاری/ که باز آرد پشیمانی... یعنی آدم نباید حرفی بزند_هرچند حق_ که بعداً به غاط خوردن بیافتد. این را گفتم که بدانید.
8-جوانی را تبه کردم که جویم زندگانی را/ نجستم زندگانی را تبه کردم جوانی را... الف بده اگر می توانی.
9-مراقب خودتان باشید.
10- حرف دیگری ندارم.گفتم رُند باشد 10 موردش کردم.من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید.......................... چند روزی هست که بد بی حالم
شب روزم شده درس و مدرسه دیگه این حرفا بسه.......قافیه هم ز من گرفته گه گیجه
گمان نکنید این تراوشات ناشی از ذوق و استعداد و نمک بازی حقیر است. چرا که نه تنها بانمک نیست بلکه بی نمک هم هست.کلاْ این شعر و جملات فوق را بی خیال. بروید بعدی عجالتاْ...
۲- به علت اینکه همین الان سرم را بلند کردم و دیدم تمام لاک پشت ها از من جلو زدند و من هنوز دارم هویج تناول می کنم و به سایر احشام تیکه می اندازم و باز دوباره سرم را بلند کردم و دیدم ناگهان واقعاْ چقدر زود دیر می شود به خودم آمدم( امیدوارم البته). لیکن جو گیر شده ام و دارم مثل اسب این حیوان نجیب درس می خوانم. از تمامی کسانی که وبلاگ حقیر را قبلاْ خوانده اند و نیز کسانی که الان دارند می خوانند و لحظه ای حتی فقط منحنی لبشان مقعر به سمت بالا شد( همین نیم ساعت پیش کاربرد ریاضیات در مهندسی شیمی تالیف دکتر خراط را می خواندم) خواهشمندم حقیر را دعا کنند تا این کنکور ارشد کوفتی را شوهرش بدهیم برود.لطفاْ...
۳- به همان علت که در بالا ذکر شد بعید می دانم دیگر فرصت آپ کردم داشته باشم و اصلاْ شاید تا کنکور فرصتش پیش نیاید. بنابراین دلم برایتان چخ(خیلی) تنگ می شود. ولی بهتان قول می دهم با دعای خیر شما در کنکور رو سفیدتان کنم و پس از باز گشت بترکانم.
پ.ن- مطالب بالا عین واقعیت است. پس جداْ جدی بگیریدشان.خصوصاْ انتهای بند ۲ را.
پ.ن-بند ۲ و ۳ بی شک به بند بند ۱ ربط دارد. اشتباه کردم. بند ۱ بی شک به بند ۲ و ۳ ربط دارد.
پ.ن-ما عااوه بر طنزنویسی ورزش هم می کنیم اگر خدا قبول کند...
قد ۱۰۰۰۰ تا قابلمه...................دوستان دارم یه عالمه.
درحالی نوک سیاه قلم را بر صفحهی سفید کاغذ مینگاریم که دلمان برای معلممان که در ابتدای تابستان به طور ارزشی ارشاد شد، بسیار تنگ شدهاست. ما هم به یاد او خودمان موضوع انشایمان را انتخاب کردیم. باشد که معلممان تا الان دیگر ادب شده باشند.
بنام خدا
تابستان خود را چگونه گذراندید؟
در اوایل تابستان برای ما اتفاقات جالبی افتاد ولی در راستای اینکه گلاب به رویتان ما مغذ خر نخوردهایم، ترجیه میدهیم دربارهی آن صحبتی نکنیم.
امسال تابستان پدرمان قول دادهبود اگر معدلمان از 12 بیشتر شود، برایمان دوچرخهی کورسی بخرد. ما نیز که میخواستیم روی پدرمان را کم کنیم، مثل چیز درس خواندیم ولی در راستای اینکه ما در این زمینهها اتفاقاً خیلی مغذ خر خوردهایم معدلمان از 10 فراتر بیشتر نرفت. ما که عشق دوچرخه کور و کَرمان کردهبود، رفتیم پیش یکی از این مؤسساتی که مدارک جعلی درست میکند، یک کارنامهی تر و تمیس با معدل 19.5 برای خود ردیف کردیم. وقتی کارنامه را به خانه بردیم، مادرمان بسیار خوشحال شد و یک عالمه ما را بوس کرد. ولی پدرمان فردای آن روز به جای اینکه برایمان دوچرخه بخرد، ما را تا میخوردیم کتک زد. کریم دوست کودنم میگوید:" گویا شاید پدرت فهمیده که کارنامهات دروقکی است." ولی به زعم ما پدرمان چون که مادرمان بوسمان کرد به ما حصودیاش شد. ما در همینجا به پدرمان توصیه میکنیم" این قدر خصیس نباشد و بداند که دنیا دو روز بیشتر نیست و یک دوچرخهی پیزوری ارزش این همه ظلم و ستم به ما را ندارد و به فکر سرای آخرتش باشد. فردا روز که مرد، خاک گور هم سیرش نمیکند."
از دیگر تفریحات ما در تابستان دیدن برنامههای ماهواره بود. البته ما ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم به خوبی فرهنگسازی شدهایم. مثلاً من خودم برخی از کانالهای ماهواره را غفل کردهام تا پدر و مادرمان با دیدن آن کانالها از راه به در نشوند.
از دیگر تفریحات ما در تابستان رفتن به عروسیهای مختلف بود. آن اولها ما اصلاً دوست نداشتیم با مادرمان به عروسی برویم، چون ما احساس میکردیم مرد شدهایم وخوشمان نمیآمد قاتی زنها باشیم. ولی وقتی مادرمان با کتک و فحش ما را به عروسی برد، دیدیم عجب خبتی میکردیم و در آنجا به ما خیلی خوش میگذشت. زیرا همهی دوستان و آشنایان مادرمان ما را بقل میکردند و بوس میکردند. همچنین حرکات موزون انجام میدادند و در آنجا به ما خیلی خوش میگذشت. از آن به بعد در راستای اینکه ما خیلی قیرتی میباشیم و اجازه نمیدهیم مادرمان تنهایی جایی برود، با او به عروسی میرفتیم و در آنجا خیلی به ما خوش میگذشت. البته این موضوع هرگز مردانگی ما را زیر سؤال نمیبرد بلکه همانطور که اشاره فرمودیم قیرت ما را ثابت میکند. اتفاقاً در یکی از همین عروسیها با خانمی به نام "پورآذر" که هم سن و سال خودمان بود آشنا شدیم. به چشم خواهری خانم بسیار باکمالاتی بودند. چون ما پسر خیلی با حجب و حیایی هستیم رویمان نشد به او بگوییم که نیمهی گمشدهی ماست، ولی در همینجا اگر صدای ما را میشنوند به او میگوییم که :"خانم پورآذر بی تو سردمان است." همچنین ما از همینجا به ایشان قول میدهیم اگر بزرگ شویم مرد پولدار و خوشتیپی شویم و دست بزن نداشته باشیم. ایشان هم باید به ما قول بدهند اگر دعوایمان شد زود پای مهریه را وسط نکشند. همچنین ما دلمان 8تا بچه میخواهدها، گفته باشیم، فردا روز دبه نکندها.
در اواخر تابستان هم من و خواهرم هر روز 1 کیلو تخمه میخریدیم و صبح تا شب برنامهی رأی اعتماد نمایندگان به وزرا را تماشا میکردیم. ما میدیدیم نمایندگان چقدر صبح تا شب زحمت میکشند و چقدر فشار رویشان است. من خودم در یکی از آن روزها دیدم که اینقدر نمایندگان خسته بودند که در جلسهی رأی اعتماد همهاشان خوابیده بودند. ما از همینجا ازشان تشکرات لازم را داریم. ولی چیزی که برایم جالب بود این بود که بالاخره که بیشتر وزرا رأی آوردند، پس چرا در مجلس این همه در سر و کلهی هم زدند و با هم دعوا کردند و وقت ما را گرفتند.
در آخر تابستان هم مثل همیشه پدر خسیسمان به ما قول داد که ما را به مسافرت ببرد ولی خودش را به مریضی زد و گمان کرد ما خریم و نمیفهمیم. ما واقعاً برای پدرمان متأسفمیم.
ما از این انشا نتیجه میگیریم:
1- ما باید سعی کنیم بعضی وقتها مغذ خر بخوریم تا در امان باشیم.
2- ما باید همیشه سعی کنیم به مدرک اهمیت ندهیم و سواد اولیت ما را دارا باشد.
3- ما باید همیشه برنامههای تلوزیون ارزشی خودمان را تماشا کنیم و ماهواره را که پر از فسوق و فجور فراوان است تماشا نکنیم.
4- نیمههای زیادی ممکن است در زندگی ما وجود داشته باشند ولی ما باید سعی کنیم نیمهی خود را از روی احساس انتخاب نکنیم. مانند ما و منزلمان، "خانم پورآذر". شاعر میفرماید:" کبوتر با کبوتر، باز با غاز."
مهر ۸۸- چاپ شده در نشریه ستون ۱۳
این مطلب را حدود 10 روز پیش نوشتم و در یک file در کامپیوترم ذخیره کردم. چند روز پیش که داشتم file های شخصیام را جمع و جور میکردم دیدم ای دل غافل. این مطلب به همراه مطلبی که دربارهی سیروس مقدم نوشتهام را فراموش کردم در وبلاگ بگذارم. فکرش را بکن. من که تازه 23 سالم است و اینقدر حافظهام آلزایمری(!) است وای به روزی که سنم رسد به پنجاه و بعد هم هشتاد و باقی ماجرا. آن مطلب سیروس مقدم که دیگر خیلی قدیمی شد ولی این یکی را با تأخیر بپذیرید، لطفاً.
۱- هلو بیشک نماد ماهرویی است و از القاب دخترهای حوری است
چو شلغم میوهی ناب بهشتی است پس حتماًًَ لنکرانی، "لنک̊رانی" است
۲- به نظر بنده دلیل اینکه مهندس علی آبادی به همراه دوزن دیگر از مجلس رأی اعتماد نگرفت این بود که...
مهندس را به دولت ره ندیدند( ندادند) دو زن را هم به دولت ره ندیدند(ندادند)
به زعم بنده این باشد دلیلش که شب بود و سبیلش را ندیدند(ندیدند)
پ.ن- مونولوگی با خودم: اگر کسی رویش نمیشود بگوید خودت که می توانی به خود بگویی" خوب عزیز من تو که بلد نیستی شعر بگویی، خوب نگو، برو همان نثرت را بنویس، والا"
پ.ن- دوباره مهر شد وباید رفت دانشگاه. اندی می فرماید:" دارم میرم به تبریز، دارم میرم به تبریز...
1-بعضیها رویم به دیوار مانند سنگ دستشویی میمانند. هرکسی از هر جایی ناراحت است، دلش گرفتهاست، غصه دارد و میخواهد دلش را خالی کند او را انتخاب میکند. خود بیچارهاش هم که این تجربهی تلخ را حس کرده است دلش نمی آید بقیه آن را تجربه کنند، لیکن خود نیز تمام دلگرفتگیها، غصهها و ناراحتیها را درون خودش میریزد. ولی بی شک هر چیزی ظرفیتی دارد ازجمله سنگ دستشویی. پس اگر ظرفیتش تمام شود و " بگیرد" دیگر تلمبه هم جوابگویش نیست و...
2-دیروز مادرم برای افطار آش رشته درست کرده بود. خالهام که حدود 9 ماه بود حامله بود 2 ساعت مانده به افطار دردش گرفت. مادرم باید میرفت بیمارستان، بنابراین به من سپرد که رشتهی آشی را که حاضر کرده بود ، نیم ساعت مانده به افطار درون آش بریزم. او رفت. من نیم ساعت مانده به افطار رشتهای را که درون ظرفی حاضر کرده بود درون آش ریختم. حسی قریب و شاید هم غریب به من گفت : "هی مرد، رشته اش کم است". به حسم لبیک گفتم و دستهای رشته را مردانه به دونیم کردم و درون قابلمهی جوشان آش ریختم. دیری نپایید که دیدم آش رشته به رشتهای آشین تبدیل شده که مبلغی هم سبزی و نخود دارد. اجاق گاز را خاموش نمودم بی آنکه صدایش را درآورم. افطار شد. آش را تناول نمودیم در حالی که همه، از جمله خودم طلبکارانه منتقد رشتهی زیاد آش بودیم. من و خانوادهام آن شب بارها مسیر اتاق خواب-دستشویی را تردد نمودیم لیکن تا سحر نخوابیدیم.
نتیجه گیری: فضول هرگز نیاسود.
ضرب المثل: فضول را بردند جهنم، فرمود هیزمش تر است.
بیت: اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی
پی نوشت1: لطفاً در نظرهاتان نفرمایید که بیت اخیر چه ربطی به موضوع دارد، چرا که حتماً دارد.
پی نوشت2: ببخشید که در این پست اینقدر از فعل" نمود" استفاده کردم. چرا که در هر دو موضوع وصف حال خودم است.
بعد نوشت: پسر، پسر، پسر،و... و بالاخره دختر
نمیدانم کدامیک از پدر جدهای شیرپاک خورده امان بی خود و بی جهت ژنش را قاطی ژن مادر جدمان کرد که از آن پس هر کسی هرچه می زایید پسر بود.تا بالاخره این طلسم -هرچنددیر- شکسته شد . خاله امان دختر دار شد تا ما حسرت به دل نمانیم. در اینجا جا دارد بنده ازتمام کسانی که در این امرخطیر تلاش "نمودند" کمال تشکر را "بنمایم" ازجمله: مسئولین زحمتکش بیمارستان، وزیر سابق و فعلی بهداشت، پرستارانی که چون پروانه گرد خاله امان چرخیدند، مامای محترمه، راننده ی آژانس، آن یکی خاله امان، مادر خودمان، شوهر خاله امان، ژن شوهرخاله امان، حراست، خانواده ی رجبی و... که حقیر در در اینجا کمال قدردانی را از یکایکشان" می نمایم"
همانطور که از خبرها بارها شنیدید چند روز پیش بالاخره انتظارات به پایان رسید و جناب جومونگ از دیار کره به بلاد ایران آمد. ما ایرانیها هم که به فراخور زمان کشته مردهی شخصیتهای چون یانگوم، هستی، حاج یونس و جومونگ و سوسانو هستیم و به جرأت میگویم اگر جومونگ کاندیدای ریاست جمهوری ایران میشد حتماً رأی میآورد( صد البته اگر احمدینژاد نبود) به شدت از او استقبال کردیم. بر ما جامعهی طنز است که سهم خود را در استقبال وی به خوبی به عمل آوریم. لذا از طرف تمام مردم ایران نامهای برای عالیجناب جومونگ تنظیم شده است. امید است ما هم وظیفهی خود را در ادای احترام و مهماننوازی ایرانی به نحو احسن انجام دادهباشیم.
بسمی تعالی
Jue no ji nioto
بی تو هرگز/ با تو عمری
جناب جومونگ، سلام علیکم
دیروز که از اخبار سراسری شنیدم فرمانده جومونگ به ایران آمده، ابتدا باورم نشد. چرا که ما اخبار را خیلی وقت است که دیگر باور نمیکنیم. ولی وقتی که یکی از دوستانم توسط پیامک این خبر را به من رساند، دیگر باورم شد. موجی از شعف و شادمانی من، خانواده و تمامی مردم ایران را دربر گرفت. به راستی که قدوم مبارک شما در این سرزمین انواع برکات را در آستانهی ماه مبارک رمضان برای مردم بیبرکت ایران به ارمغان آورد. و به راستی چه خوب و درخور شأنت مردم در فرودگاه از تو استقبال کردند. ای کاش تو به جای تأسیس امپراطوری "گوگوریو" و جنگولک بازی با "تسو" میآمدی ایران و کاندیدای ریاست جمهور ما میشدی. بیشک مردم ایران با تو متحد میشدند و تو را امپراطور خود میکردند.
جناب جومونگ، در هر کوی و برزن و سوراخ سمبهای کلام تو جاری است. مردم ایران در ساعات پخش سریالت کار و زندگیاشان را رها میکنند تا دلاوریها و سلحشوریهای تورا در مبارزه با ظلم و ستم"هان" به تماشا بنشینند. البته تعداد معدودی هم برای دیدن شیر زنی بانو"سوسانو"( یحفظه الله الی یوم القیامه:jio to souno jo) جلوی جعبهی جادویی میخ میشوند و قش و ضعف میکنند برای وی. از محبوبیت تو همین بس که مادر بزرگ پدرم که بالای 100 سال از عمر پربرکتش میگذرد و صدای کلنگ گورش دیگر دارد به گوش میرسد رأس ساعت 7:30 چونان "بوبانو" به سمت کنترل تلویزیون حمله کرده و در حالی که دیگر چشمانش سوی دیدن دکمههای کنترل را ندارد، آنقدر آن دکمههای مادر مرده را به طور راندوم میفشارد تا تو بیایی و ببیندت. هر دفعه از از من سؤال میکند که "جومونگ کدامشان است، مادر؟" و من چهرهی مردانهی تو را به او نشان میدهم و او هم به یاد چهرهی مردانهی شوهرخدابیامرزش زار زار گریه میکند.
عالیجناب جومونگ، کودکانمان تو را الگوی خویش ساختهاند و پدر خود را به پشیزی نمینگرند و او را با تو دلاورمرد مقایسه میکنند که بیشک قیاسی است معالفارق شاید هم معالفارغ. چندی پیش پسر دایی خردسالم که انواع و اقسام شمشیرها را از راستهی بازار آهنگران تهران تهیه نموده است، فرق سر برادر بزرگترش را که در حال درس خواندن بود بی هوا، هدف قرار داد و او را راهی بیمارستان کرد و سپس با غرور فریاد زد: " من جومونگم". وقتی پدرش که دائی من باشد چند ضربه به رسم خارجیها - رویم به دیوار- به باسن وی زد، او پس از ساعاتی گریه، پدرش را تهدید کرد که:" بابایی من جومونگم، تو رو هم مثل داداشی می کشم."
جومونگ عزیز، مدتی نیز هست که ما جمعهها و سه شنبهها یا گرسنه سر به بالین میگذاریم یا اگر اقبالمان یاری کند سیب زمینی تخم مرغ میل میکنیم. چرا که مادرمان بقای تو و " گوگوریو" را بر بقای ما و پدرمان ترجیح میدهد. و چه خوب بود دوران "یانگوم" که که ما هر شب انواع غذاهای شرقی و غربی میل مینمودیم. ای کاش تو به جای ازدواج با آن سوسانو که معلوم نیست قبلاً چه سر و سِری با آن مشاور موقشنگش داشته با " یانگوم جان" ازدواج میکردی تا ما نیز شبها سیر بخوابیم.
راستی جومی جون، چرا "سوسانو" را با خود به ایران نیاوردی؟ اگر میدانستی که 80% علاقهمندان به تو، در واقع علاقهمند سوسانو هستند حتماً او را نیز با خورد میآوردی و میدیدی چه استقبال گرمی از تو و همسرت به عمل خواهد آمد. چرا که ایرانیان ذاتاً خانوده دوست هستند و چه زیبا بود اگر تو دست در دست سوسانو از پلههای هواپیما به پایین میآمدی. اگر قول بدهی غیرتی نشوی این خبر را به تو میگویم که چندی پیش در یاسوج، جوانی در فراق سوسانو بر خوشتن تیغ زد. این که چیزی نیست، ارادت ایرانیان به تو و بانو سوسانو تا اندازهایست که تلویزیون ملی ما یک ربع مانده به تحویل سال باستانیمان به جای پخش سنتهای ایرانی و سخن ازکورش و داریوش و... مصاحبهی سوسانو را پخش میکند. فکرش را بکن.
و چه عشقولانه بود، عشق سوسانو به تو، که برای رسیدن به تو از همان اول چگونه با تحمل رنج و سختی و تجارت نمک با دزدان دریایی و تجار بیرحم "زووانتو" بالاخره بدستت آورد. ای کاش او نیز در این سفر همراه تو بود و درس عشق و زندگی و شوهرداری را به دختران ایرانی نیز میآموخت تا بدانند که برای بدست آوردن دلِ فرد مورد علاقهاشان تنها زیبایی ظاهری، لاک ناخن و sms عاشقانه کافی نیست، بلکه باید خطرات " فرمانده هوپچی"ها و راههای پرپیچ وخم "چوسان قدیم" را به جان بخرند. این را به در گفتم که دیوارها هم بشنود، جومی جون.
عالیجناب، من میگویم حالاکه این همه راه را کوبیدید از "جولبون" به اینجا آمدهاید، یک کارخیر هم بکنید تا شاید توشهای برای آخرتتان شود. بیایید دور هم یک گروه "دامول" جدید در ایران تشکیل دهیم و با متحد کردن اقوام ایرانی - که متخصص آن هستید- در کشور ما هم امپراطوری جدیدی راه بیاندازید. نامش را هم میگذاریم امپراطوری "گوگوری مگوری" که با امپراطوری "گوگوریو" در جولبون هارمونی عجیبی هم دارد. زنگ میزنیم بانو سوسانو هم بیاید. اصلاً اگر خواستید ما خودمان در ایران یک عالمه بانوسوسانو داریم. هم بزنم به تخته زیبا روی هستند، هم از هر آستینشان هزار تا انگشت میبارد. تازه قبلاً هم هیچ سروسری با مشاورشان نداشتهاند. هرکدامشان را که خواستید انتخاب کنید. اصلاً من عکس چندتایشان را برایتان میفرستم. خیالتان راحت باشد، بعض بانوسوسانو نباشند، دخترهای باکمالاتی هستند.
ای جومونگ، روی ما را زمین نیانداز. باور کن یک شبه امپراطوری را تشکیل میدهیم. نیاز به جنگ و خونریزی هم نیست. در کشور ما امپراطور شدن یک شبه است، اگر نمیدانی حالا بدان. تازه "تسوی" ما از تسوی شما خیلی اوضاعش خرابتر است. وزیر اعظمش را هم که برکنار کردند. یک عارق از دهان مبارکت خارج کنی، تخت امپراطوری را صاحب شدهای.
جومونگ جان، در نهایت در حالی که موجی از شعف و شادمانی در گوشه و کنار ایران با حضور تو به راه افتاده والان کل اخبار ایران و روزنامهها به جای بررسی اوضاع کشور و نقد وزرای پیشنهادی دولت، حول حضور جنابعالی می چرخد، از تو تقاضامندیم هر چه سریعتر اقدامات خروج "هان" از "بیو" و "جولبون" را را فراهم کرده تا با این کار مقدمات خروج سریال شما از آنتن تلویزیونِ"حاج عزتالله ضرغامی"( دامه برکاته) فراهم گردد و با این کار ما و مردم ایران به کارو زندگیامان برسیم. لطفاً.
دوستدار شما،
من،مادر پدربزرگم، پسردایی خردسالم،مادرم،دختر همسایهامان و تمام مردان و زنان ایرانی
"حیات و عرض و مال و موجدیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سر افرازی میلیونها ایرانی و نسلهای متوالی این ملت، کوچکترین ارزشی ندارد و از آنچه برایم پیش آوردهاند تأسف ندارم و یقین دارم وظیفهی تاریخی خود را تا سر حدامکان انجام دادم. من به حس و عیان میبینم که این نهال برومند در خلال تمام مشقتها که امروز گریبان همه را گرفته به ثمر رسیده است و خواهد رسید. عمر من و شما و هرکس چند صباحی، دیر یا زود به پایان میرسد، ولی آنچه میماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است." ( شهریور 1332 ، بخشی ازسخنرانی و دفاعیهی دکتر مصدق در دادگاه)
من دکتر مصدق را با هیچ کس مقایسه نمیکنم، هیچکس، به هیچ وجه. مصدق فقط خودش بود و هرکس نیز فقط خودش است ومثل مصدق نیست، اصلاً.
از چند صفحهای که دربارهی وقایع آن روزها مطالعه کردم فهمیدم، تاریخ موجودی است به شدت واقعی که خود را مدام تکرار میکند همانطور که این کار را کرده است در طول عمر خود.(باور کنید این را فهمیدم). پس ما صبر میکنیم و دستانمان را زیر چانههایمان قرار میدهیم و منتظر میمانیم و تماشا میکنیم و در روزگار "شعبان بیمخ"ها و سلطان "محمود"ها، "زمستان است" و "شاهنامه" می سراییم.
سالروز 28 مرداد این طنز تلخ، خیلی خیلی تلخ(معتقدم وقایع تاریخی هر چند تلخ، طنزند زیرا ته دلمان را میسوزاند، سرمان را تکان می دهد و لبخندی تلخ بر لبانمان مینشاند، همانطورکه طنز این کار را می کند،) بر همه تسلیت باد.
از آنجایی که به قول رها هر چیز دو شکل دارد و چیزی که تا امروز خوب بود امکان دارد فردا بد و جیز باشد و بالعکس و از آنجایی که آنچه ما در کتاب دینی دوران راهنمایی در مورد مطلق بودن اخلاق خواندیم مزخرف بوده و اتفاقات اخیر ثابت کرد اخلاق و صفات اخلاقی به شدت نسبی است، بیانیهای را که چندی پیش عدهای به من دادند و گفتند باید آن را در نشریهات( ستون 13) و وبلاگت منتشر کنی و وقتی من مقاومت کردم، گفتند اگر این کار را نکنی چوب(باتوم) در آستینت میکنیم( بسیار مؤدب بودم گفتم آستین)، نیز از آنجایی که من هنوز جوان هستم و 1000 تا آرزو دارم و تازه دوران چل چلیام است و هنوز نیمهی گمشدهام را با وجود این همه نیمه پیدا نکردهام و دوست ندارم به این زودی ناکام شوم و در راستای اینکه من که گندهتر از آقایان م.ع.ا و ع نیستم که نتوانستند مقاومت کنند، بیانیهی زیر را از سوی آنان منتشر میکنم. این بیانیه در مورد رنگ سبز است یعنی" سبز دیروز و سبز امروز". این را هم از من نشنیده بگیرید ولی اگر تا چند وقت دیگر خودمان را هم انکار کردند به هیچ وجه تعجب نکنید.
بسمه تعالی
با توجه به اینکه همه مزدور و بیگانه هستند به غیر از ما، بنابراین هر چه ما میگوییم خوب است، خوب است و هرچه گفتیم بد است بد است. این را همین اول گفتیم که بدانید. در غیر این صورت همون چوب معروف را در همان آستینتان میکنیم.
این نامه دربارهی عدم مشروعیت رنگ سبز است یعنی از این پس سبز به هر صورت اعم از حنایی، یشمی، روشن، تیره،خال خال و... نماد خیانت و سرسپردگی است. موارد عدم صلاحیت و مشروعیت این رنگ مزدور به شرح زیر است:
1- رنگ سبز به هر صورت نماد وطن فروشی است و کسانی که از این رنگ استفاده کنند بیشک دستپروردهی اجانب و جاسوس هستند.
2- از این پس پوشیدن لباسهایی با رنگ سبز، چه لباس زیر و چه لباس رو(!) نشان خیانت است. سیدهای عزیز هم که دوست دارند از رنگ سبز به صورت شال، کلاه و... استفاده کنند، خیلی غلط کردهاند. این همه رنگ خوب. بروند از آن رنگها استفاده کنند. بروند قرمز بپوشند.
3-گیاهان، درختان، و سبزهها عاملان بیگانه و قصد اغتشاش دارند. تا چند وقت دیگر درون آستین آنها هم (اگر آستین داشته باشند) چماق فرو خواهیم کرد. در ضمن جعفری و شمبلیله به جاسوس بودن خود اعتراف کردهاند. همچنین فصول بهار و تابستان در صورتی مجازند آغاز شوند که این عاملان سبز پوش را از حیطهی خود بیرون کنند در غیر این صورت زمستان تا اطلاع ثانوی تمدید خواهد شد.
4- قرمه سبزی علی رغم افکار عمومی به هیچ وجه غذای سنتی نیست. اگر بود که رنگش سبز نبود، مثلاً بنفش بود یا زرد بود.
5- افرادی که چشمان روشن خصوصاً سبز دارند عاملان اجنبیاند. واگرنه چرا چشمان ما سبز نیست؟ قهوهایِ قهوهای است. پس حتماً آنان ریگی به کفش دارند و خیانت به وطن را در سر میپرورانند.
6- خیار میوهای غرب زده و سرسپرده است. اعم از خیار شور و قص علی هذا. خوردن آن هم مصداق سرسپردگی و غرب زدگی است. با میوه فروشانی که این میوهی خائن را عرضه کنند، توسط شخص خیار به طرز بیادبانهای، ادب خواهند شد.
7- از این پس فوتبال ایران در تعلیق خواهد بود تا وقتی که ما بتوانیم توسط جوانان توانمند ایرانی و با تکیه بر علم بومی خودمان تکنولوژی ساخت چمنهایی به غیر از رنگ سبز را از کشورهای دوست چون روسیه خریداری کنیم. تأکید میکنیم با استفاده از علم بومی خودمان این کار را میکنیم.
8- ما کلاً با نوروز و عید باستانی همینجوریاش مشکل داریم و آن را مشکوک و در جهت ترویج افکار بیگانگان و اشرافیگری میدانیم، چه برسد به اینکه در سفرهی هفتسین از سبزه هم استفاده شود. از این پس با کسانی که در سفرهی هفتسینشان از سبزه استفاده کنند با باتوم پذیرایی خواهد شد. دخترانی که در آستانهی ترشیده شدن هستند هم بروند چیز دیگری گره بزنند. امنیت ملی واجبتر است یا شوهر؟
در آخر تأکید میکنیم ما با کسی شوخی نداریم. چوب و آستین که یادتان هست؟!
از سایه ی خوش هم می ترسیدند...............با زور چماق به زور می چرخیدند
بهرام که گور می گرفتی همه عمر................بر گور پدر تو نیز می خندیدند
چون بپرسیدند از احوال او گفت: خدا یکی و زن یکی یکی
توضیح واضحات: تعدد زوجین امری زشت، قبیح و مخالف حقوق بشر و کنوانسیونهای بینالمللیست و مخالف حقوق زنان است. ولی نمیدانم چرا چند صباحی است طبع شعری و طنز من این قدر گستاخ شده و از این اشعار ضد فمینیستی میسراید. شاید بیاذن من عاشق شده است و معشوقهاش طبع لمپنیه مرا دوست ندارد. غلط کرده، دختریکهی سلیطهی ترشیده. چه کسی از طبع من بهتر. همه چیز تمام است قربانش بروم. خاک بر سر طبع من که عاشق همچنین... شده است. بیلیاقت.
حکایتی در باب" یارب روا مدار گدا معتبر شود/ گر معتبر شود از خدا بی خبر شود"
این شعر را زمانی سرودم که فشار زیادی بر من آمد از جانب ناکسان. آن را تقدیم میکنم به همهی کسانی که با ”گدایان تازه معتبر، تازه به دوران رسیدهها، ندید بدیدها و از خدا بیخبران" زیاد سر و کار دارند. همچنین زنانی که در دوران دختری، آرزوی شوهر پولدار داشتند ولی نشد، فالواقع. انشاء الله قسمت بقیه شود.
زنی جنگ پیوست با شوی خویش که ای مرد برخیز و ره گیر پیش
به شوهر چنین گفت زندیق زن که برکوش و برگیر رزق زن
که کس چون تو بدبخت، بیچاره نیست که اندرحسابش هیچ پول نیست
طلا و جواهر برایم ستان بسی روسری، مانتو، جامه کتان
فراهم کنم جامههای گران بگیرند اقوام انگشت بر دهان
به پایم بریز پول و ثروت همی وگرنه کوش بر همخوابهی دیگری
اگر مر د عشقی ره پول گیر وگرنه ره عافیت پیش گیر
شوی بیچاره اول خجالت کشید ز بس طعم تلخ اهانت چشید
سپس خشم مردی برآورد و گفت: خجالت بکش زن، نزن حرف مفت
برآورد بانگ که تو چیستی؟ بدین سان سخن گویی از نیستی
خدایا تو بین گردش روزگار که این زن همی گویدم زشتکار
زن بدمنش یادآر کیستی؟ فراموش کردی در کجا زیستی؟
تو و قوم و کیشت ز بیچارگی همی پای مینهادید به ویرانگی
پدرت از برای بهرهکشی درست کرده کارخانهی جوجهکشی
همچنین بدون ابزار پیشگیری ساخته بود بچههای زیگیلی
همه اهل و عیال، با نان جبین مینهانید سر به روی زمین
همه ناله از بینوایی بسی گدایی مینمودید از هر کسی
ز فرط گرسنگی و نیاز قوت غالبتان بود نان و پیاز
یاد آر گذشته را فرومایه زن چو دیوانهها طعنه بر من مزن
چو هر کس ببندد چشم بر ریشهاش بباید زدن تیشه بر ریشهاش
یکی را که روی گرداند از اصل خویش لیاقت همان بِه که چون گاومیش
چه خوش گفت آن خردمند زیبا سرشت جوابی که بر دیده باید نبشت:
یارب روا مدار بر گدا اعتباری را وین اعتبار انکار میکند خدایی را
۱-انتخابات هم تمام شد. در واقع انتخابات را هم تمام کردند. با سلام، درود و یک سری چیزهای دیگر که از گفتن آنها معذورم خدمت ارواح مسببین و عاملان اتمام انتخابات، باید بگویم ما هم مانند بقیهی اقشار فهیم جامعه در انتخابات شرکت کردیم. این شرکت مرا یاد ضرب المثل معروفی انداخت: " آدم وقتی یکبار گزیده می شود، دوبار سوراخ نمیشود." نه این نبود، ببخشید. " آدم وقتی یکبار گزیده میشود، دوتا از سوراخهایش بسته میشود." نه، اینم نبود. آهان: " آدم وقتی یکبار سوراخ شد، دوبار هم گزیده میشود". ای بابا... آهان یادم آمد: " مردم مانند سوراخی هستند که چند بار باید گزیده شوند." نه.. این نبود. این بود ..این بود:" وقتی سوراخ مردم یکبار پیدا شد، نه تنها دوبار که بارها آن را میگزند." شرمنده یادم نمیاد. آهان صبر کنید، یادم اومد: " سوراخ مردم را پیدا کردند، دیگه مگه ول میکنند." باور کنید این انتخابات آنقدر عجیب و گیج کننده بود که من یکی هنوز از ُشک بعد از اون درنیومدم و مغزم اصلاً کار نمیکنه. حالا اگه بعداً این ضرب المثل یادم اومد میگم. کلاً خواستم بگم آدم تو زندگیش یکبار روخر میشه. خدا کنه این اولین و آخرین بار باشه.
۲-تو این شلوغی انتخابات بالاخره شهلا جاهد(عاشق ناصرخان محمد خانی) رو به دار مکافات آویختند. دیدید، پس شلوغی آنقدر هم بد نیست. یا مثلاً باز هم در این شلوغی پس از انتخابات، رئیس جمهور به روسیه رفت. یا مثلاً تیم ملی به جام جهانی نرفت. یا مثلاً ماهوارهها رو دارن جمع میکنند. یا مثلاً قیمت نفت یه ذره کشید بالاو... پس ما نتیجه میگیریم که شلوغی و پرت کردن حواس، گاهی وقتها چیز خوبیست و باعث میشود ظلم و ستم ازبین برود و ما پیشرفت کنیم.
۳- بعضیها مریضند، تقصیر خودشان نیست. بعضیها هم آنقدر اعتماد به نفس دارند که عیبهای خودشان را نمیبینند. چند روز پیش که داخل اتوبوس نشسته بودم و به دیار خویش میآمدم، دختر خانمی در صندلی جلوی اتوبوس نشسته بود. و برای اینکه برای چند نفری که کنارش نشسته بودند جلب توجه کند و به آنها نخ بدهد، شروع کرد به مسخره کردن همهی مسافرانی که در اتوبوس بودند و بلند میخندید. از پیرمرد بگیر تا راننده و پسر و دختر و... من که خود در سالهای گذشته یدی طولا در تمسخر دیگران داشتم و چند ماهی بود که توبه کرده بودم، موقع پیاده شدن به جلوی همه گفتم: " تو که اینقدر قدت کوتاهه که سرت بوی جوراب میده، تو که دماغت بگیره به جایی، اونجارو جر میده، توکه بدنت شبیه تپهها و بلندیهای جولان میمونه، تو که زورت گرفته داری میترشی و..و...(نقطه چینها جملاتی است که معذورم از گفتنشان، ببخشید) بقیه رو مسخره نکن. فهمیدی؟ مسافران که از گفتههای من خیلی حال کرده بودند به ایولا گویان پرداختند. من هم که می دانستم آن دختر خیلی بیحیاست، قبل از آنکه با جملاتش مرا شسته ودر گوشهای پهن کند، فی الفور آن محل را ترک کردم و گریختم. ولی میدانم حتماً دشنامهایی زشت حوالهی بنده کرده است زیرا هیچ چیز برای دخترها بدتر از این نیست که عیبهایشان را در جمع بگویی.
۴-آهان یادم اومد. اون ضرب المثل بند اول که راجع به انتخابات بود. این بود:" اگه از یه سوراخ یه بار گزیده شدی، یا سوراخ رو پر کن یا اگه زورت نمیرسه از نزدیکی سوراخ فرار کن و برو" فکر کنم اینم نبود...
دوباره شد زمان کارزاری زمان رأی ملت، اختیاری
زمان حضورِ در انتخابات مگر جرأت تو داری که نیایی
زمان حضور در صحنه،آری نه آن صحنه، عجب ذهن خرابی
اگر پرسد کسی از شرکت تو نگو نه، خر مشو، حتماً، آری
***
شدند چند کاندیدا، امروز مطرح همه هستند چهرههای نامی
که شعار میدهند به آسانی شعارهایی جمله تکراری
یکی میدهد سیبزمینی مفت که داشت میپوسید در انباری
و سفر میکند به شهرهای کلان همچو مارکوپولوهای ایرانی
هی دهد به جوانان مردم آزادی بهر تبلیغات انتخاباتی
آن یکی به هر جوان ایرانی میدهد وعدهی 50000 تومانی
انگار که مردم خریدنیاند همچو اجناس دکان بقالی
آن یکی را ببین که مدام فریاد میزند، چه بیدادی...
گوییا فراموش کرده که خود سالها کرده مردمآزاری
همچنین هرچه کرده ویرانی نام آن را نهاده معماری
و چگونه از میز و پست و مقام عالی و خوب کرده بهرهبرداری
آن یکی را ببین چه خندهدار میزند حرفهای تو خالی
وعدهی معافیت و کسر خدمت میدهد به آشخورهای سیگاری
دیگری گوید که برخواهد داشت این کنکور لعنتی و اجباری
و به هر پسر که باشد دم بخت میدهد دخترِ خوب و مامانی
گوید ای بازنشستگان سالخورده میدهم به شما حقوق فراوانی
چرا که چون سن رسد به پنجاهی لا جرم فشار میآید به چند جایی
و میکند وضع اقتصاد را درست آره جان عمهاش، کند ولنگاری
آن یکی وعده میدهد که باید داشت شبکههای خصوصی و ماهواری
و گشت ارشاد را جمع خواهد کرد میدهد به جوانانِ مردم آزادی
باز خدا پدرش را بیامرزد، لا اقل دارد برای ما شیمایی، فریبایی
میگذارد هندوانه زیر بقل هست پسر ایرانی، عجب کاری
و هیچ جای دنیا ندارد اینگونه خوشگلتر از دخترهای ایرانی
وعده میدهد، از این به بعد که تو آزادی بیان داری
چه کنیم که خود طرف او هستیم ورنه ساده لوحیست، این پنداری
***
جملگی شعارشان این است مهر ورزی، عدالت، آزادی
چو خواهی موضع من را بدانی گوش کن به این ابیات پایانی
آنچه من دیدهام در این سالها تنبلی بودهاست و کمکاری
باید که خود به فکر خود باشیم تا بگیریم افتخار و سالاری
پس بیایید ای مردم این دفعه بکنیم مطالبات را جاری
هر که شد رئیس جمهور، این دوره بگیریم حق را بی کتک کاری
این ته شعرم چه جدی شد تو مرا ببخش، از بزرگواری
بیش از این نباید سخن گویم چرا که مرا نیز کنند در گانی
(در بیت آخر به جبر قافیه، گونی به گانی تبدیل شده است)

