تبليغاتX
تراوشات کودکی سکته ای در اینترنت
 خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من                          ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

هر کسی با ای سخن مخالف است ت بیاورد اگر می تواند...

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 30 Jun 2010 و ساعت 1:46 |

 

من برای اولین بار بود که به ایران، همچنین  برای اولین بار بود که به نمایشگاه کتاب تهران می­آمدم. خیلی ذوق زده شده­بودم. چیز­هایی که دیدیم خیلی برایم جالب و تازه بود. من هیچ­کجای دنیا از این چیز­های جالب ندیده بودم.

ایرانی­ها برای کتاب و کتاب­خوانی خیلی ارزش قائلند، طوریکه در مدت برگزاری نمایشگاه از کودک دو ساله تا پیرمرد نود ساله به نمایشگاه می­آیند و نمایشگاه خیلی خیلی شلوغ است...

ادامه مطلب

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 19 May 2010 و ساعت 13:50 |
 

در این مدتی که نبودیم اتفاقات بسیار جالب و سخنان بسیار نغز و طنزی از مسئولین کشور ساطع شد که ما اگر می­ دانستیم مسئولین مملکت این قدر طناز هستند و بلدند حرف­ های خنده­ دار بزنند زودتر به فکر می ­افتادیم برای ما هم مطلب طنز بنویسند. ما نیز به چند مشت نمونه خروار از این گفته­ های مسئولین اشاره می­ کنیم و در می­ رویم.

مثلاً یکی از مسئولین فرمودند :« آمار طلاق در ایران بالا است.» آفرین کوچولو. از کجا فهمیدی؟ جداً دست مریزاد. باریکلا. یک چیز بلورینی، یک چیز زرینی، بالاخره یک چیزی بدهند دست این مسئول عزیز برای تقدیر. این همه ذکاوت را از کجا آورده­ ای جیگر؟

حالا این ها به کنار وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات در جواب نقد خبر­نگاری مبنی بر سرعت پایین اینترنت گفت:« چه کسی گفته سرعت اینترنت پایین است. دختر و پسر من که راضی هستند.» آقای وزیر، مگر به گفتن دختر و پسر تو است که راضی باشند یا نباشند. شاید آن­ ها به خیلی چیز­ها راضی باشند. به قول شاعر:« پسر تو راضی، دختر تو راضی، گور بابای آدم ناراضی.» تازه اگر به شما باشد که از همه چیز راضی هستید. از گرانی راضی هستید. از تورم راضی هستید. از مشکلات راضی هستید. خلاصه کلاً راضی هستید. در ضمن آقای وزیر اینترنت که بی­شک از دستاورد­های دولت است جای این صحبت­ ها نیست.

حالا وزیر ارتباطات یک چیزی از دهانش در آمد و گفت. وزیر سابق بازرگانی، وزیر فعلی نفت و احتمالاً وزیر بهداشت آینده، که بزنم به تخته همه نوع تخصصی دارند، در جلسه ­ی  وزرای کشورهای صادرکننده، واحد نفت را به جای بشکه، لیتر اعلام کرد. هِر هِر هِر... هندوانه .... نیشتان را ببندید. گفته که گفته، خوب کرده که گفته. ما که می­ دانیم کجایتان سوخته. همه چیزتان درست است گیر داده­اید به لیتر و بشکه. خدا بیامرز وزیر کلاً مدرکش قلابی بود. طرف مقاله ملت را با جایش کش می­رود، می ­فرستد برای "نیچر" کسی صدایش در نمی­آید. تازه یک چیز هم طلبکار می­شوند. حالا باز جای شکرش باقی­است چیز دیگری نگفته است. مثلاً بگوید 10 سانتی­ متر نفت یا 80 نیوتون بر متر مربع نفت. در ضمن اساساً بعضی­ ها حرفهایشان از دهانشان در­نمی آید و صحبتشان دست خودشان نیست. من یک دوستی دارم همین طوری است.

در همین حال رئیس دولت گفت:« ما خواستار غرامت جنگ جهانی از جامعه جهانی هستیم.» ای عزیز! ای غرامت جنگی ­ات را بخورم. ما بهشان گفتیم، گفتند چشم. منتظر بودیم شما بفرمایید. فقط یک شماره حسابی، سیبایی، چیزی به ما بدهید تا با دیر کِردش بریزیم به حسابتان. دیگر چه می­خواهید؟ بفرمایید، رودربایستی نکنید ها.

در حالی که همه داشتند زندگی­اشان را می­کردند، حضرت اسفندیار رحیم مشایی لب به سخن گشودند و فرمودند:« با یک ذره تکان خوردن روسری عالم به هم نمی­ ریزد.» به به... حَبذا آقای مشایی، حَبذا... چشم رئیس دولت روشن. باریکلا. یک دفعه بیا بگو دختر مردم بدون رعایت شئونات کت پوست ماری، لباس مارک­داری، کفش­های ساقداری، زبانم لال مانتوی چاکداری، چیزی بپوشد بیاید در ملأ عام. خجالت نکش، بگو. در ضمن "آیا مشکل مملکت ما این چیزهاست؟"

در همین اثنا، عزت الله ضرغامی _ دامه برکاه_ فرمودند:« صدا و سیما بر ماهواره پیروز است.» جسارتاً خواستم بگویم این جمله­ی تاریخی و گهربار و درفشان و زیورنشان و پرمغز و البته نغز را بفرمایید سَردر تمام رسانه­ ها بنویسند تا نمادی باشد برای این همه غیورمردی. فقط ای کاش عزت خان می ­فرمودند صدا و سیما دقیقاً چند چند بر ماهواره پیروز می ­شود تا ما بتوانیم در نبردهای آینده با ماهواره، خوب تشویقشان کنیم، مثلاً بگوییم 6 تایی­ها. در ضمن عزت جان... بابا... یک اسپندی برای خودت دود کن، چشم نخوری یهویی. تو که اینقدر زرنگی نیناش ناش هم بلدی؟ با این همه پارازیت که انداختی به جان این امواج خوار مادرِ ماهواره، نه... تو رو خدا بیا بباز. والا.

در همین حال یک منتقد دیگر مجلس گفته :« ماده ­ها و تبصره­ های بخشنامه ­ی خوشه ­بندی اقتصادی مبهم است و این باعث شده عدالت به درستی اجرا نشود.» حالا ما از ماده­های برنامه که حیثیتی و ناموسی است و مربوط به جنس مخالف است می­ گذریم. ولی مهم اجرای کلی عدالت است حالا ممکن است این عدالت برای بعضی­ها خوب­ تر و خوشه­دار­تر باشد، چه اشکالی دارد. تازه من خودم طرحی دارم که طرح تحول اقتصادی با آن همه گشادی­اش باید برود جلو بوق بزند. مثلاً اینکه به همه 50000 تومان پول بدهند. یا مثلاً به جای خوشه­بندی آخور­بندی کنند: آخور 1، آخور2، آخور3. و سعی کنند همه را در آخور 3 قرار دهند و قصه علی هذا... انصافاً طرح خوبی نیست؟

رئیس دولت هم در ادامه صحبت های خود در مورد مدارک تحصیلی وزرای خود گفته:« خدمتگذار مردم نیاز به کاغذ پاره ندارد.» من نیز می  گویم اظهر من الشمس است که مدارک تحصیلی جز مشتی کاغذ جر­خورده چیز دیگری نیست و مهم خدمت است، تخصص کیلویی چند است؟ مثلاً همین رئیس تربیت بدنی سابق که کاغذ پاره­ هایش مربوط به شهرداری تهران بود ولی عنایت بفرمایید چه خدمات ارزنده و ورزند­ه ای به ورزش مملکت کرد: ایران را به جام جهانی نبرد. حریفان در المپیک بیشتر با ورزشکاران ایرانی شوخی می­ کردند تا مبارزه و... افسوس که برخی حسودان تنگ­ نظر و عنودان بدگهر نگذاشتند و­گرنه دوستان خیلی تلاش کردند از هر سوراخی نظیر سوراخ وزارت نفت، سوراخ وزارت نیرو و قصه علی سوراخ، وی را دوباره وارد دولت کنند که نشد فی­الواقع.

همین دیگر. ولی کلاً عنایت دارید که مسئولین ما دور هم چقدر خوشحالند دیگر.

 

چاپیده شده در نشریه طنز ستون 13- اسفند88

 

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 2 Apr 2010 و ساعت 0:45 |
 

1-کنکورمان تمام شد. نتیجه ­­اش با خدا. این یک ماه هم که نبودیم مشغول نمودن ریکاوری(بخوانید ریکاوری) بودیم.

2- در مدتی که برای کنکور می ­خواندم خیلی ها را اذیت کردم. خصوصاً ترم پایینی ­هایم را. چه از هم اتاقی­ ترم یکی­ ام که تا جان در بدن داشتم به او غر زدم و چه آن ترم پاایینی ها که درِ سالن مطالعه را محکم می بستند و من هرچه از دهانم در می­آمد حواله­ی ایشان می نمودم. جا دارد از این تریبون از آن­ ها عذرخواهی کنم منوط به اینکه پررو نشوند.

3-این ترم، ترم آخر اینجانب است. قصد داشتیم تا می­شود حال کنیم اما نمی دانیم چرا نمی شود. امیدوارم در فرصت باقی مانده بشود انشاالله.

4-شماره پنجم نشریه­ ام هم با مشکلات فراوان قبل و بعدش چاپ شد. مشکلات قبلش که حل شد. برای حل مشکلات بعدش دعا بفرمایید.

5-در چاپ این شماره نشریه خیلی ها کمک کردند. از همه اشان مخصوصاً نیما جان دهقانی، علی رمضان پور عزیز و معصومه پاکروان تشکر می­کنم.

6-عید نزدیک است. چون زیاد با عید حال نمی­کنیم و حوصله اش را نداریم، توضیحات بیشتری نمی دهیم. فقط آرزو می کنیم در سال جدید همه چیز برای همه بهتر شود.

7-چرا عاقل کند کاری/ که باز آرد پشیمانی... یعنی آدم نباید حرفی بزند_هرچند حق_ که بعداً به غاط خوردن بیافتد. این را گفتم که بدانید.

8-جوانی را تبه کردم که جویم زندگانی را/ نجستم زندگانی را تبه کردم جوانی را... الف بده اگر می توانی.

9-مراقب خودتان باشید.

10- حرف دیگری ندارم.گفتم رُند باشد 10 موردش کردم.
+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 18 Mar 2010 و ساعت 0:24 |
 

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید.......................... چند روزی هست که بد بی حالم

شب روزم شده درس و مدرسه دیگه این حرفا بسه.......قافیه هم ز من گرفته گه گیجه

گمان نکنید این تراوشات ناشی از ذوق و استعداد و نمک بازی حقیر است. چرا که نه تنها بانمک نیست بلکه بی نمک هم هست.کلاْ این شعر و جملات فوق را بی خیال. بروید بعدی عجالتاْ...

۲- به علت اینکه همین الان سرم را بلند کردم و دیدم تمام لاک پشت ها از من جلو زدند و من هنوز  دارم هویج تناول می کنم و به سایر احشام  تیکه می اندازم و باز دوباره سرم را بلند کردم و دیدم ناگهان واقعاْ چقدر زود دیر می شود به خودم آمدم( امیدوارم البته). لیکن جو گیر شده ام و دارم مثل اسب این حیوان نجیب درس می خوانم. از تمامی کسانی که وبلاگ حقیر را قبلاْ خوانده اند و نیز کسانی که الان دارند می خوانند و لحظه ای حتی فقط منحنی لبشان مقعر به سمت بالا شد( همین نیم ساعت پیش کاربرد ریاضیات در مهندسی شیمی تالیف دکتر خراط را می خواندم) خواهشمندم حقیر را دعا کنند تا این کنکور ارشد کوفتی را شوهرش بدهیم برود.لطفاْ...

۳- به همان علت که در بالا ذکر شد بعید می دانم دیگر فرصت آپ کردم داشته باشم و اصلاْ شاید تا کنکور فرصتش پیش نیاید. بنابراین دلم برایتان چخ(خیلی) تنگ می شود. ولی بهتان قول می دهم با دعای خیر شما در کنکور رو سفیدتان کنم و پس از باز گشت بترکانم.

پ.ن- مطالب بالا عین واقعیت است. پس جداْ جدی بگیریدشان.خصوصاْ انتهای بند ۲ را.

پ.ن-بند ۲ و ۳ بی شک به بند بند ۱ ربط دارد. اشتباه کردم. بند ۱ بی شک به بند ۲ و ۳ ربط دارد.

پ.ن-ما عااوه بر طنزنویسی ورزش هم می کنیم اگر خدا قبول کند...

قد ۱۰۰۰۰ تا قابلمه...................دوستان دارم یه عالمه.

 

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 14 Nov 2009 و ساعت 20:30 |

درحالی نوک سیاه قلم را بر صفحه­ی سفید کاغذ می­نگاریم که دلمان برای معلممان که در ابتدای تابستان به طور ارزشی ارشاد شد، بسیار تنگ شده­است. ما هم به یاد او خودمان موضوع انشایمان را انتخاب کردیم. باشد که معلممان تا الان دیگر ادب شده باشند.

بنام خدا

تابستان خود را چگونه گذراندید؟

در اوایل تابستان برای ما اتفاقات جالبی افتاد ولی در راستای اینکه گلاب به رویتان ما مغذ خر نخورده­ایم، ترجیه می­دهیم درباره­ی آن صحبتی نکنیم.

امسال تابستان پدرمان قول داده­بود اگر معدلمان از 12 بیشتر شود، برایمان دوچرخه­ی کورسی بخرد. ما نیز که می­خواستیم روی پدرمان را کم کنیم، مثل چیز درس خواندیم ولی در راستای اینکه ما در این زمینه­ها اتفاقاً خیلی مغذ خر خورده­ایم معدلمان از 10 فراتر بیشتر نرفت. ما که عشق دوچرخه کور و کَرمان کرده­بود، رفتیم پیش یکی از این مؤسساتی که مدارک جعلی درست می­کند، یک کارنامه­ی تر و تمیس با معدل 19.5 برای خود ردیف کردیم. وقتی کارنامه­ را به خانه بردیم، مادرمان بسیار خوشحال شد و یک عالمه ما را بوس کرد. ولی پدرمان فردای آن روز به جای اینکه برایمان دوچرخه بخرد، ما را تا می­خوردیم کتک زد. کریم دوست کودنم می­گوید:" گویا شاید پدرت فهمیده که کارنامه­ات دروقکی است." ولی به زعم ما پدرمان چون که مادرمان بوسمان کرد به ما حصودی­اش شد. ما در همین­جا به پدرمان توصیه می­کنیم" این قدر خصیس نباشد و بداند که دنیا دو روز بیشتر نیست و یک دوچرخه­ی پیزوری ارزش این همه ظلم و ستم به ما را ندارد و به فکر سرای آخرتش باشد. فردا روز که مرد، خاک گور هم سیرش نمی­کند."

از دیگر تفریحات ما در تابستان دیدن برنامه­های ماهواره بود. البته ما ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم به خوبی فرهنگ­سازی شده­ایم. مثلاً من خودم برخی از کانال­های ماهواره را غفل کرده­ام تا پدر و مادرمان با دیدن آن کانال­ها از راه به در نشوند.

از دیگر تفریحات ما در تابستان رفتن به عروسی­های مختلف بود. آن اول­ها ما اصلاً دوست نداشتیم با مادرمان به عروسی برویم، چون ما احساس می­کردیم مرد شده­ایم وخوشمان نمی­آمد قاتی زن­ها باشیم. ولی وقتی مادرمان با کتک و فحش ما را به عروسی برد، دیدیم عجب خبتی می­کردیم و در آنجا به ما خیلی خوش می­گذشت. زیرا همه­ی دوستان و آشنایان مادرمان ما را بقل می­کردند و بوس می­کردند. همچنین حرکات موزون انجام می­دادند و در آنجا به ما خیلی خوش می­گذشت. از آن به بعد در راستای اینکه ما خیلی قیرتی می­باشیم و اجازه نمی­دهیم مادرمان تنهایی جایی برود، با او به عروسی می­رفتیم و در آنجا خیلی به ما خوش می­گذشت. البته این موضوع هرگز مردانگی ما را زیر سؤال نمی­برد بلکه همانطور که اشاره فرمودیم قیرت ما را ثابت می­کند. اتفاقاً در یکی از همین عروسی­ها با خانمی به نام "پور­آذر" که هم سن و سال خودمان بود آشنا شدیم. به چشم خواهری خانم بسیار باکمالاتی بودند. چون ما پسر خیلی با حجب و حیایی هستیم رویمان نشد به او بگوییم که نیمه­ی گمشده­ی ماست، ولی در همین­جا اگر صدای ما را می­شنوند به او می­گوییم که :"خانم پور­آذر بی تو سردمان است."  همچنین ما از همینجا به ایشان قول می­دهیم اگر بزرگ شویم مرد پولدار و خوشتیپی شویم و دست بزن نداشته باشیم. ایشان هم باید به ما قول بدهند اگر دعوایمان شد زود پای مهریه را وسط نکشند. همچنین ما دلمان 8تا بچه می­خواهد­ها، گفته باشیم، فردا روز دبه نکند­ها.

در اواخر تابستان هم من و خواهرم  هر روز 1 کیلو تخمه می­خریدیم و صبح تا شب برنامه­ی رأی اعتماد نمایندگان به وزرا را تماشا می­کردیم. ما می­دیدیم نمایندگان چقدر صبح تا شب زحمت می­کشند و چقدر فشار رویشان است. من خودم در یکی از آن روز­ها دیدم که اینقدر نمایندگان خسته بودند که در جلسه­ی رأی اعتماد همه­اشان خوابیده بودند. ما از همینجا ازشان تشکرات لازم را داریم. ولی چیزی که برایم جالب بود این بود که بالاخره که بیشتر وزرا رأی آوردند، پس چرا در مجلس این همه در سر و کله­ی هم زدند و با هم دعوا کردند و وقت ما را گرفتند.

در آخر تابستان هم مثل همیشه پدر خسیسمان به ما قول داد که ما را به مسافرت ببرد ولی خودش را به مریضی زد و گمان کرد ما خریم و نمی­فهمیم. ما واقعاً برای پدرمان متأسفمیم.

ما از این انشا نتیجه می­گیریم:

1-     ما باید سعی کنیم بعضی وقت­ها مغذ خر بخوریم تا در امان باشیم.

2-     ما باید همیشه سعی کنیم به مدرک اهمیت ندهیم و سواد اولیت ما را دارا باشد.

3-     ما باید همیشه برنامه­های تلوزیون ارزشی خودمان را تماشا کنیم و ماهواره را که پر از فسوق و فجور فراوان است تماشا نکنیم.

4-     نیمه­های زیادی ممکن است در زندگی ما وجود داشته باشند ولی ما باید سعی کنیم نیمه­ی خود را از روی احساس انتخاب نکنیم. مانند ما و منزلمان، "خانم پور­آذر". شاعر می­فرماید:" کبوتر با کبوتر، باز با غاز."

 مهر ۸۸- چاپ شده در نشریه ستون ۱۳

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 7 Oct 2009 و ساعت 22:15 |

 

این مطلب را حدود 10 روز پیش نوشتم و در یک file در کامپیوترم ذخیره کردم. چند روز پیش که داشتم file  های شخصی­ام را جمع و جور می­کردم دیدم ای دل غافل. این مطلب به همراه مطلبی که درباره­ی سیروس مقدم نوشته­ام را فراموش کردم در وبلاگ بگذارم. فکرش را بکن. من که تازه 23 سالم است و اینقدر حافظه­ام آلزایمری(!) است وای به روزی که سنم رسد به پنجاه و بعد هم هشتاد و باقی ماجرا. آن مطلب سیروس مقدم که دیگر خیلی قدیمی شد ولی این یکی را با تأخیر بپذیرید، لطفاً.

۱-     هلو  بی­شک  نماد   ماه­رویی  است                    و  از  القاب  دختر­های  حوری  است

        چو شلغم میوه­ی ناب بهشتی است                    پس حتماًًَ لنکرانی، "لنک̊رانی" است

لنکرانی

۲-  به نظر بنده دلیل اینکه مهندس علی آبادی به همراه دوزن  دیگر از مجلس رأی اعتماد نگرفت این بود که...

       مهندس را به دولت ره ندیدند( ندادند)               دو زن را هم به دولت ره ندیدند(ندادند)

       به  زعم  بنده  این  باشد  دلیلش                      که شب بود و سبیلش را ندیدند(ندیدند)

پ.ن- مونولوگی  با خودم: اگر کسی رویش نمی­شود بگوید خودت که می توانی به خود بگویی" خوب عزیز من تو که بلد نیستی شعر بگویی، خوب نگو، برو همان نثرت را بنویس، والا"

پ.ن- دوباره مهر شد وباید رفت دانشگاه. اندی می فرماید:" دارم میرم به تبریز، دارم میرم به تبریز...

 

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 20 Sep 2009 و ساعت 2:35 |

 

1-بعضی­ها رویم به دیوار مانند سنگ دستشویی می­مانند. هرکسی از هر جایی ناراحت است، دلش گرفته­است، غصه دارد و می­خواهد دلش را خالی کند او را انتخاب می­کند. خود بیچاره­اش هم که این تجربه­ی تلخ را حس کرده است دلش نمی آید بقیه آن را تجربه کنند، لیکن خود نیز تمام دلگرفتگی­ها، غصه­ها و ناراحتی­ها را درون خودش می­ریزد. ولی بی شک هر چیزی ظرفیتی دارد ازجمله سنگ دستشویی. پس اگر ظرفیتش تمام شود و " بگیرد" دیگر تلمبه هم جوابگویش نیست و...

2-دیروز مادرم برای افطار آش رشته درست کرده بود. خاله­ام که حدود 9 ماه بود حامله بود 2 ساعت مانده به افطار دردش گرفت. مادرم باید می­رفت بیمارستان، بنابراین به من سپرد که رشته­ی آشی را که حاضر کرده بود ، نیم ساعت مانده به افطار درون آش بریزم. او رفت. من نیم ساعت مانده به افطار رشته­ای را که  درون ظرفی حاضر کرده بود درون آش ریختم. حسی قریب و شاید هم غریب به من گفت : "هی مرد، رشته اش کم است". به حسم  لبیک گفتم و دسته­ای رشته را مردانه به  دونیم کردم و درون قابلمه­ی جوشان آش ریختم. دیری نپایید که دیدم آش رشته به رشته­ای آشین تبدیل شده که مبلغی هم سبزی و نخود دارد. اجاق گاز را خاموش نمودم بی آنکه صدایش را درآورم. افطار شد. آش را تناول نمودیم  در حالی که همه، از جمله خودم طلبکارانه منتقد رشته­ی زیاد آش بودیم. من و خانواده­ام آن شب بار­ها مسیر اتاق خواب-دستشویی را تردد نمودیم لیکن تا سحر نخوابیدیم.

نتیجه گیری: فضول هرگز نیاسود.

ضرب المثل: فضول را بردند جهنم، فرمود هیزمش تر است.

بیت: اگر با من نبودش هیچ میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی

پی نوشت1: لطفاً در نظرهاتان نفرمایید که بیت اخیر چه ربطی به موضوع دارد، چرا که  حتماً دارد.

پی نوشت2: ببخشید که در این پست اینقدر از فعل" نمود" استفاده کردم. چرا که در هر دو موضوع وصف حال خودم است.

بعد نوشت: پسر، پسر، پسر،و... و بالاخره دختر

نمیدانم کدامیک از پدر جدهای شیرپاک خورده امان بی خود و بی جهت ژنش را قاطی ژن مادر جدمان کرد که از آن پس هر کسی هرچه می زایید پسر بود.تا بالاخره این طلسم -هرچنددیر- شکسته شد . خاله امان دختر دار شد تا ما حسرت به دل نمانیم. در اینجا جا دارد بنده ازتمام کسانی که در این امرخطیر تلاش "نمودند" کمال تشکر را "بنمایم" ازجمله: مسئولین زحمتکش بیمارستان، وزیر سابق و فعلی بهداشت، پرستارانی که چون پروانه گرد خاله امان چرخیدند، مامای محترمه، راننده ی آژانس، آن یکی خاله امان، مادر خودمان، شوهر خاله امان، ژن شوهرخاله امان، حراست، خانواده ی رجبی و... که حقیر در در اینجا کمال قدردانی را از یکایکشان" می نمایم"

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 10 Sep 2009 و ساعت 2:30 |

 

همانطور که از خبر­ها بار­ها شنیدید چند روز پیش بالاخره انتظارات به پایان رسید و جناب جومونگ از دیار کره به بلاد ایران آمد. ما ایرانی­ها هم که به فراخور زمان کشته مرده­ی شخصیت­های چون یانگوم، هستی، حاج یونس و جومونگ و سوسانو هستیم  و به جرأت می­گویم اگر جومونگ کاندیدای ریاست جمهوری ایران می­شد حتماً رأی می­آورد( صد البته اگر احمدی­نژاد نبود) به شدت از او استقبال کردیم. بر ما جامعه­ی طنز است که سهم خود را در استقبال وی به خوبی به عمل آوریم. لذا از طرف تمام مردم ایران نامه­ای برای عالیجناب جومونگ تنظیم شده است. امید است ما هم وظیفه­ی خود را در ادای احترام و مهمان­نوازی ایرانی به نحو احسن انجام داده­باشیم.

بسمی تعالی

Jue no ji nioto

بی تو هرگز/ با تو عمری

جناب جومونگ،  سلام علیکم

دیروز که از اخبار سراسری شنیدم فرمانده جومونگ به ایران آمده، ابتدا باورم نشد. چرا که ما اخبار را خیلی وقت است که دیگر باور نمی­کنیم. ولی وقتی که یکی از دوستانم توسط پیامک این خبر را به من رساند، دیگر باورم شد. موجی از شعف و شادمانی من، خانواده و تمامی مردم ایران را دربر گرفت. به راستی که قدوم مبارک شما در این سرزمین انواع برکات را در آستانه­ی ماه مبارک رمضان برای مردم بی­برکت ایران به ارمغان آورد. و به راستی چه خوب و درخور شأنت مردم در فرودگاه از تو استقبال کردند. ای کاش تو به جای تأسیس امپراطوری "گوگوریو" و جنگولک بازی با "تسو" می­آمدی ایران و کاندیدای ریاست جمهور ما می­شدی. بی­شک مردم ایران با تو متحد می­شدند و تو را امپراطور خود می­کردند.

جناب جومونگ، در هر کوی و برزن و سوراخ سمبه­ای کلام تو جاری است. مردم ایران در ساعات پخش سریالت کار و زندگی­اشان را رها می­کنند تا دلاوری­ها و سلحشوری­های تورا در مبارزه با ظلم و ستم"هان" به تماشا بنشینند. البته تعداد معدودی هم برای دیدن شیر زنی بانو"سوسانو"( یحفظه الله الی یوم القیامه:jio to souno jo) جلوی جعبه­ی جادویی میخ می­شوند و قش و ضعف می­کنند برای وی. از محبوبیت تو همین بس که مادر بزرگ پدرم که بالای 100 سال از عمر پربرکتش می­گذرد و صدای کلنگ گورش دیگر دارد به گوش می­رسد رأس ساعت 7:30 چونان "بوبانو" به سمت کنترل تلویزیون حمله کرده و در حالی که دیگر چشمانش سوی دیدن دکمه­های کنترل را ندارد، آنقدر آن دکمه­های مادر مرده را به طور راندوم می­فشارد تا تو بیایی و ببیندت. هر دفعه از از من سؤال می­کند که "جومونگ کدامشان است، مادر؟" و من چهره­ی مردانه­ی تو را به او نشان می­دهم و او هم به یاد چهره­ی مردانه­ی شوهرخدابیامرزش زار زار گریه می­کند.

عالیجناب جومونگ، کودکانمان تو را الگوی خویش ساخته­اند و پدر خود را به پشیزی نمی­نگرند و او را با تو دلاور­مرد مقایسه می­کنند که بی­شک قیاسی است مع­الفارق شاید هم مع­الفارغ. چندی پیش پسر دایی خردسالم که انواع و اقسام شمشیر­ها را از راسته­ی بازار آهنگران تهران تهیه نموده است، فرق سر برادر بزرگترش را که در حال درس خواندن بود بی هوا، هدف قرار داد و او را راهی بیمارستان کرد و سپس با غرور فریاد زد: " من جومونگم". وقتی پدرش که دائی من باشد چند ضربه به رسم خارجی­ها - رویم به دیوار- به باسن وی زد، او پس از ساعاتی گریه، پدرش را تهدید کرد که:" بابایی من جومونگم، تو رو هم مثل داداشی می کشم."

جومونگ عزیز، مدتی نیز هست که ما جمعه­ها و سه شنبه­ها یا گرسنه سر به بالین می­گذاریم یا اگر اقبالمان یاری کند سیب زمینی تخم مرغ میل می­کنیم. چرا که مادرمان بقای تو و " گوگوریو" را بر بقای ما و پدرمان ترجیح می­دهد. و چه خوب بود دوران "یانگوم" که که ما هر شب انواع غذاهای شرقی و غربی میل می­نمودیم. ای کاش تو به جای ازدواج با آن سوسانو که معلوم نیست قبلاً چه سر و سِری با آن مشاور موقشنگش داشته با " یانگوم جان" ازدواج می­کردی تا ما نیز شب­ها سیر بخوابیم.

راستی جومی جون، چرا "سوسانو" را با خود به ایران نیاوردی؟ اگر می­دانستی که 80% علاقه­مندان به تو، در واقع علاقه­مند سوسانو هستند حتماً او را نیز با خورد می­آوردی و می­دیدی چه استقبال گرمی از تو و همسرت به عمل خواهد آمد. چرا که ایرانیان ذاتاً خانوده دوست هستند و چه زیبا بود اگر تو دست در دست سوسانو از پله­های هواپیما به پایین می­آمدی. اگر قول بدهی غیرتی نشوی این خبر را به تو می­گویم که چندی پیش در یاسوج، جوانی در فراق سوسانو بر خوشتن تیغ زد. این که چیزی نیست، ارادت ایرانیان به تو و بانو­ سوسانو تا اندازه­ایست که تلویزیون ملی ما یک ربع مانده به تحویل سال باستانیمان به جای پخش سنت­های ایرانی و سخن ازکورش و داریوش و... مصاحبه­ی سوسانو را پخش می­کند. فکرش را بکن.

 و چه عشقولانه بود، عشق سوسانو به تو، که برای رسیدن به تو از همان اول چگونه با تحمل رنج و سختی  و تجارت نمک با دزدان دریایی و تجار بی­رحم "زووانتو"  بالاخره بدستت آورد. ای کاش او نیز در این سفر همراه تو بود و درس عشق و زندگی و شوهرداری را به دختران ایرانی نیز می­آموخت تا بدانند که برای بدست آوردن دلِ فرد مورد علاقه­اشان تنها زیبایی ظاهری، لاک ناخن و sms عاشقانه کافی نیست، بلکه باید خطرات " فرمانده هوپچی"ها و راه­های پرپیچ وخم "چوسان قدیم" را به جان بخرند. این را به در گفتم که دیوارها هم بشنود، جومی جون.

عالیجناب، من می­گویم حالاکه این همه راه را کوبیدید از "جولبون" به اینجا آمده­اید، یک کارخیر هم بکنید تا شاید توشه­ای برای آخرتتان شود. بیایید دور هم یک گروه "دامول" جدید در ایران تشکیل دهیم و با متحد کردن اقوام ایرانی - که متخصص آن هستید- در کشور ما هم امپراطوری جدیدی راه بیاندازید. نامش را هم می­گذاریم امپراطوری "گوگوری مگوری" که با امپراطوری "گوگوریو" در جولبون هارمونی عجیبی هم دارد. زنگ می­زنیم بانو سوسانو هم بیاید. اصلاً اگر خواستید ما خودمان در ایران یک عالمه بانو­سوسانو داریم. هم بزنم به تخته زیبا روی هستند، هم از هر آستینشان هزار تا انگشت می­بارد. تازه قبلاً هم هیچ سروسری با مشاورشان نداشته­اند. هرکدامشان را که خواستید انتخاب کنید. اصلاً من عکس چندتایشان را برایتان می­فرستم. خیالتان راحت باشد، بعض بانو­سوسانو نباشند، دختر­های باکمالاتی هستند.

ای جومونگ، روی ما را زمین نیانداز. باور کن یک شبه امپراطوری را تشکیل می­دهیم. نیاز به جنگ و خونریزی هم نیست. در کشور ما امپراطور شدن یک شبه است، اگر نمی­دانی حالا بدان. تازه "تسوی" ما از تسوی شما خیلی اوضاعش خراب­تر است. وزیر اعظمش را هم که برکنار کردند. یک عارق از دهان مبارکت خارج کنی، تخت امپراطوری را صاحب شده­ای.

جومونگ جان، در نهایت در حالی که موجی از شعف و شادمانی در گوشه و کنار ایران با حضور تو به راه افتاده والان کل اخبار ایران و روزنامه­ها به جای بررسی اوضاع کشور و نقد وزرای پیشنهادی دولت، حول حضور جنابعالی می چرخد، از تو تقاضامندیم هر چه سریعتر اقدامات خروج "هان" از "بیو" و "جولبون" را را فراهم کرده تا با این کار مقدمات خروج سریال شما از آنتن تلویزیونِ"حاج عزت­الله ضرغامی"( دامه برکاته) فراهم گردد و با این کار ما و مردم ایران به کارو زندگی­امان برسیم. لطفاً.

     

                                                      دوستدار شما، 

    من،مادر پدربزرگم، پسردایی خردسالم،مادرم،دختر همسایه­امان و تمام مردان و زنان ایرانی

                       

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 22 Aug 2009 و ساعت 2:19 |

 

"حیات و عرض و مال و موجدیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سر افرازی میلیون­ها ایرانی و نسل­های متوالی این ملت، کوچکترین ارزشی ندارد و از آنچه برایم پیش آورده­اند تأسف ندارم و یقین دارم وظیفه­ی تاریخی خود را تا سر حدامکان انجام دادم. من به حس و عیان می­بینم که این نهال برومند در خلال تمام مشقت­ها که امروز گریبان همه را گرفته به ثمر رسیده است و خواهد رسید. عمر من و شما و هرکس چند صباحی، دیر یا زود به پایان می­رسد، ولی آنچه می­ماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستمدیده است." ( شهریور 1332 ، بخشی ازسخنرانی و دفاعیه­ی دکتر مصدق در دادگاه)

من دکتر مصدق را با هیچ کس مقایسه نمی­کنم، هیچکس، به هیچ وجه. مصدق فقط خودش بود و هرکس نیز فقط خودش است ومثل مصدق نیست، اصلاً.

 از چند صفحه­ای که درباره­ی وقایع آن روز­ها مطالعه کردم فهمیدم، تاریخ موجودی است به شدت واقعی که خود را مدام تکرار می­کند همانطور که این کار را کرده است در طول عمر خود.(باور کنید این را فهمیدم). پس ما صبر می­کنیم و دستانمان را زیر چانه­هایمان قرار می­دهیم و منتظر می­مانیم و تماشا می­کنیم و در روزگار "شعبان بی­مخ­"ها و سلطان "محمود­"ها، "زمستان است" و "شاهنامه" می سراییم.

سالروز 28 مرداد این طنز تلخ، خیلی خیلی تلخ(معتقدم وقایع تاریخی هر چند تلخ، طنزند زیرا ته دلمان را می­سوزاند، سرمان را تکان می دهد و لبخندی تلخ بر لبانمان می­نشاند، همانطورکه طنز این کار را می کند،) بر همه تسلیت باد.

 

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 18 Aug 2009 و ساعت 19:48 |

 

از آنجایی که به قول رها هر چیز دو شکل دارد و چیزی که تا امروز خوب بود امکان دارد فردا بد و جیز باشد و بالعکس و از آنجایی که آنچه ما در کتاب دینی دوران راهنمایی در مورد مطلق بودن اخلاق خواندیم مزخرف بوده و اتفاقات اخیر ثابت کرد اخلاق و صفات اخلاقی به شدت نسبی است، بیانیه­ای را که چندی پیش عده­ای به من دادند و گفتند باید آن را در نشریه­ات( ستون 13) و وبلاگت منتشر کنی و وقتی من مقاومت کردم، گفتند اگر این کار را نکنی چوب(باتوم) در آستینت می­کنیم( بسیار مؤدب بودم گفتم آستین)، نیز از آنجایی که من هنوز جوان هستم و 1000 تا آرزو دارم و تازه دوران چل چلی­ام است و هنوز نیمه­ی گمشده­ام را با وجود این همه نیمه­ پیدا نکرده­ام و دوست ندارم به این زودی ناکام شوم و در راستای اینکه من که گنده­تر از آقایان م.ع.ا و ع نیستم که نتوانستند مقاومت کنند، بیانیه­ی زیر را از سوی آنان منتشر می­کنم. این بیانیه در مورد رنگ سبز است یعنی" سبز دیروز و سبز امروز". این را هم از من نشنیده بگیرید ولی اگر تا چند وقت دیگر خودمان را هم انکار کردند به هیچ وجه تعجب نکنید.

 

بسمه تعالی

با توجه به اینکه همه مزدور و بیگانه هستند به غیر از ما، بنابراین هر چه ما می­گوییم خوب است، خوب است و هرچه گفتیم بد است بد است. این را همین اول گفتیم که بدانید. در غیر این صورت همون چوب معروف را در همان آستینتان می­کنیم.

این نامه درباره­ی عدم مشروعیت رنگ سبز است یعنی از این پس سبز به هر صورت اعم از حنایی، یشمی، روشن، تیره،خال خال و... نماد خیانت و سرسپردگی است. موارد عدم صلاحیت و مشروعیت این رنگ مزدور به شرح زیر است:

1- رنگ سبز به هر صورت نماد وطن فروشی است و کسانی که از این رنگ استفاده کنند بی­شک دست­پرورده­ی اجانب و جاسوس هستند.

2- از این پس پوشیدن لباس­هایی با رنگ سبز، چه لباس زیر و چه لباس رو(!) نشان خیانت است. سید­های عزیز هم که دوست دارند از رنگ سبز به صورت شال، کلاه و... استفاده کنند، خیلی غلط کرده­اند. این همه رنگ خوب. بروند از آن رنگ­ها استفاده کنند. بروند قرمز بپوشند.

3-گیاهان، درختان، و سبزه­ها عاملان بیگانه و قصد اغتشاش دارند. تا چند وقت دیگر درون آستین آن­ها هم (اگر آستین داشته باشند) چماق فرو خواهیم کرد. در ضمن جعفری و شمبلیله به جاسوس بودن خود اعتراف کرده­اند. همچنین فصول بهار و تابستان در صورتی مجازند آغاز شوند که این عاملان سبز پوش را از حیطه­ی خود بیرون کنند در غیر این صورت زمستان تا اطلاع ثانوی تمدید خواهد شد.

4- قرمه سبزی علی رغم افکار عمومی به هیچ وجه غذای سنتی نیست. اگر بود که رنگش سبز نبود، مثلاً بنفش بود یا زرد بود.

5- افرادی که چشمان روشن خصوصاً سبز دارند عاملان اجنبی­اند. واگرنه چرا چشمان ما سبز نیست؟ قهوه­ایِ قهوه­ای است. پس حتماً آنان ریگی به کفش دارند و خیانت به وطن را در  سر می­پرورانند.

6- خیار میوه­ای غرب زده و سرسپرده است. اعم از خیار شور و قص علی هذا. خوردن آن هم مصداق سرسپردگی و غرب زدگی است. با میوه فروشانی که این میوه­ی خائن را عرضه کنند، توسط شخص خیار به طرز بی­ادبانه­ای، ادب خواهند شد.

7- از این پس فوتبال ایران در تعلیق خواهد بود تا وقتی که ما بتوانیم توسط جوانان توانمند ایرانی و با تکیه بر علم بومی خودمان تکنولوژی ساخت چمن­هایی به غیر از رنگ سبز را از کشور­های دوست چون روسیه خریداری کنیم. تأکید می­کنیم با استفاده از علم بومی خودمان این کار را می­کنیم.

8- ما کلاً با نوروز و عید باستانی همینجوری­اش مشکل داریم و آن را مشکوک و در جهت ترویج افکار بیگانگان و اشرافی­گری می­دانیم، چه برسد به اینکه در سفره­ی هفت­سین از سبزه هم استفاده شود. از این پس با کسانی که در سفره­ی هفت­سینشان از سبزه استفاده کنند با باتوم پذیرایی خواهد شد. دخترانی که در آستانه­ی ترشیده شدن هستند هم بروند چیز دیگری گره بزنند. امنیت ملی واجب­تر است یا شوهر؟

در آخر تأکید می­کنیم ما با کسی شوخی نداریم. چوب و آستین که یادتان هست؟!

              از سایه ی خوش هم می ترسیدند...............با زور چماق به زور می چرخیدند

              بهرام که  گور می گرفتی همه عمر................بر گور  پدر  تو  نیز  می خندیدند

 

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 4 Aug 2009 و ساعت 1:58 |
یکتا پرست بود درویش مردکی              دو سه عیال داشت یا که اندکی

چون بپرسیدند از احوال او                    گفت: خدا یکی و زن یکی یکی

توضیح واضحات: تعدد زوجین امری زشت، قبیح و مخالف حقوق بشر و کنوانسیون­های بین­المللیست و مخالف حقوق زنان است. ولی نمی­دانم چرا چند صباحی است طبع شعری و طنز من این قدر گستاخ شده و از این اشعار ضد فمینیستی می­سراید. شاید بی­اذن من عاشق شده است و معشوقه­اش طبع لمپنیه مرا دوست ندارد. غلط کرده، دختریکه­ی سلیطه­ی ترشیده. چه کسی از طبع من بهتر. همه چیز تمام است قربانش بروم. خاک بر سر طبع من که عاشق همچنین... شده است. بی­لیاقت.

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 24 Jul 2009 و ساعت 5:8 |
 

حکایتی در باب" یارب روا مدار گدا معتبر شود/ گر معتبر شود از خدا بی خبر شود"

این شعر را زمانی سرودم که فشار زیادی بر من آمد از جانب ناکسان. آن را تقدیم می­کنم به همه­ی کسانی که با ”گدایان تازه معتبر، تازه به دوران رسیده­ها، ندید بدید­ها و از خدا بی­خبران" زیاد سر و کار دارند. همچنین زنانی که در دوران دختری، آرزوی شوهر پولدار داشتند ولی نشد، فالواقع. انشاء الله قسمت بقیه شود.

زنی جنگ پیوست با شوی خویش                       که ای مرد برخیز و ره گیر پیش

به شوهر  چنین  گفت  زندیق زن                        که  برکوش  و  برگیر   رزق  زن

که کس چون تو بدبخت، بیچاره نیست                 که اندرحسابش هیچ پول نیست

طلا  و  جواهر  برایم   ستان                              بسی  روسری، مانتو، جامه کتان

فراهم کنم  جامه­های  گران                                 بگیرند  اقوام  انگشت  بر  دهان

به پایم  بریز پول و ثروت همی                          وگرنه کوش بر همخوابه­ی دیگری

اگر مر د عشقی  ره  پول  گیر                           وگرنه  ره  عافیت  پیش  گیر

شوی بیچاره اول خجالت کشید                           ز بس طعم تلخ  اهانت چشید

سپس خشم مردی برآورد و گفت:                       خجالت بکش زن، نزن حرف مفت

برآورد  بانگ  که  تو   چیستی؟                          بدین سان سخن گویی از نیستی

خدایا  تو  بین  گردش  روزگار                           که این زن  همی گویدم  زشتکار

زن   بدمنش   یادآر  کیستی؟                                فراموش کردی  در کجا  زیستی؟

تو و قوم و کیشت ز بیچارگی                            همی  پای  می­نهادید  به ویرانگی

پدرت  از   برای   بهره­کشی                              درست کرده کارخانه­ی جوجه­کشی

همچنین  بدون  ابزار  پیشگیری                          ساخته بود   بچه­های  زیگیلی

همه اهل و عیال، با نان جبین                             می­نهانید  سر  به  روی  زمین

همه  ناله  از بینوایی  بسی                                 گدایی می­نمودید  از  هر کسی

ز  فرط  گرسنگی  و   نیاز                               قوت  غالبتان  بود  نان  و  پیاز

یاد آر گذشته را فرومایه زن                             چو  دیوانه­ها  طعنه بر  من مزن

چو  هر کس  ببندد  چشم بر ریشه­اش                 بباید  زدن  تیشه  بر  ریشه­اش

یکی را که روی گرداند از اصل خویش            لیاقت همان بِه که چون گاومیش

چه خوش گفت آن خردمند زیبا سرشت             جوابی  که  بر  دیده باید  نبشت:

یارب  روا  مدار  بر  گدا   اعتباری  را              وین اعتبار انکار می­کند خدایی را

 

 

 

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 17 Jul 2009 و ساعت 2:2 |

۱-انتخابات هم تمام شد. در واقع انتخابات را هم تمام کردند. با سلام، درود و یک سری چیز­های دیگر که از گفتن آن­ها معذورم خدمت ارواح مسببین و عاملان اتمام انتخابات، باید بگویم ما هم مانند بقیه­ی اقشار فهیم جامعه در انتخابات شرکت کردیم. این شرکت مرا یاد ضرب المثل معروفی انداخت: " آدم وقتی یکبار گزیده می شود، دوبار سوراخ نمی­شود." نه این نبود، ببخشید. " آدم وقتی یکبار گزیده می­شود، دوتا از سوراخ­هایش بسته می­شود." نه، اینم نبود. آهان: " آدم وقتی یکبار سوراخ شد، دوبار هم گزیده می­شود". ای بابا... آهان یادم آمد: " مردم مانند سوراخی هستند که چند بار باید گزیده شوند."  نه.. این نبود. این بود ..این بود:" وقتی سوراخ مردم یکبار پیدا شد، نه تنها دوبار که بارها آن را می­گزند." شرمنده یادم نمیاد. آهان صبر کنید، یادم اومد: " سوراخ مردم را پیدا کردند، دیگه مگه ول می­کنند."  باور کنید این انتخابات آنقدر عجیب و گیج کننده بود که من یکی هنوز از ُشک بعد از اون در­نیومدم و مغزم اصلاً کار نمی­کنه. حالا اگه بعداً این ضرب المثل یادم اومد می­گم. کلاً خواستم بگم  آدم تو زندگیش یکبار روخر می­شه. خدا کنه این اولین و آخرین بار باشه.

۲-تو این شلوغی انتخابات بالاخره شهلا جاهد(عاشق ناصرخان محمد خانی) رو به دار مکافات آویختند. دیدید، پس شلوغی آنقدر هم بد نیست. یا مثلاً باز هم در این شلوغی پس از انتخابات، رئیس جمهور به روسیه رفت. یا مثلاً تیم ملی به جام جهانی نرفت. یا مثلاً ماهواره­ها رو دارن جمع می­کنند. یا مثلاً قیمت نفت یه ذره کشید بالاو... پس ما نتیجه می­گیریم که شلوغی و پرت کردن حواس، گاهی وقت­ها چیز خوبیست و باعث می­شود ظلم و ستم ازبین برود و ما پیشرفت کنیم.

۳- بعضی­ها مریضند، تقصیر خودشان نیست. بعضی­ها هم آنقدر اعتماد به نفس دارند که عیب­های خودشان را نمی­بینند. چند روز پیش که داخل اتوبوس نشسته بودم و به دیار خویش می­آمدم، دختر خانمی در صندلی ­جلوی اتوبوس نشسته بود. و برای اینکه  برای چند نفری که کنارش نشسته بودند جلب توجه کند و به آن­ها نخ بدهد، شروع کرد به مسخره کردن همه­ی مسافرانی که در اتوبوس بودند و بلند می­خندید. از پیرمرد بگیر تا راننده و پسر و دختر و... من که خود در سال­های گذشته یدی طولا در تمسخر دیگران داشتم و چند ماهی بود که توبه کرده بودم، موقع پیاده شدن به جلوی همه گفتم: " تو که اینقدر قدت کوتاهه که سرت بوی جوراب می­ده، تو که دماغت بگیره به جایی، اونجارو جر می­ده، توکه بدنت شبیه تپه­ها و بلندی­های جولان می­مونه، تو که زورت گرفته داری می­ترشی و..و...(نقطه چین­ها جملاتی است که معذورم از گفتنشان، ببخشید) بقیه رو مسخره نکن. فهمیدی؟ مسافران که از گفته­های من خیلی حال کرده بودند به ایولا گویان پرداختند. من هم که می دانستم آن دختر خیلی بی­حیاست، قبل از آنکه با جملاتش مرا شسته ودر گوشه­ای پهن کند، فی الفور آن محل را ترک کردم و گریختم. ولی می­دانم حتماً دشنام­هایی زشت حواله­ی بنده کرده است زیرا هیچ چیز برای دخترها بدتر از این نیست که عیب­هایشان را در جمع بگویی.

۴-آهان یادم اومد. اون ضرب المثل بند اول که راجع به انتخابات بود. این بود:" اگه از یه سوراخ یه بار گزیده شدی، یا سوراخ رو پر کن یا اگه زورت نمیرسه از نزدیکی سوراخ فرار کن و برو" فکر کنم اینم نبود...

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 5 Jul 2009 و ساعت 18:24 |

   دوباره شد زمان کارزاری                          زمان رأی ملت، اختیاری

زمان حضورِ در انتخابات                           مگر جرأت تو داری که نیایی

زمان حضور در صحنه­،آری                        نه آن صحنه، عجب ذهن خرابی

اگر پرسد کسی از شرکت تو                    نگو نه، خر مشو، حتماً، آری

                                             ***

شدند چند کاندیدا، امروز مطرح                 همه هستند چهره­های نامی

که شعار می­دهند به آسانی                   شعار­هایی جمله  تکراری

یکی می­دهد سیب­زمینی مفت               که داشت می­پوسید در انباری

و سفر می­کند به شهر­های کلان               همچو مارکوپولو­های ایرانی

هی ­دهد به جوانان مردم آزادی                 بهر تبلیغات   انتخاباتی

آن یکی به هر جوان ایرانی                       می­دهد وعده­ی 50000 تومانی

انگار که مردم خریدنی­اند                          همچو اجناس دکان بقالی

آن یکی را ببین که مدام                           فریاد می­زند، چه بیدادی...

گوییا فراموش کرده که خود                       سال­ها کرده  مردم­آزاری

همچنین هرچه کرده ویرانی                      نام آن را نهاده معماری

و چگونه از میز و پست و مقام                   عالی و خوب کرده بهره­برداری

آن یکی را ببین چه خنده­دار                      می­زند حرف­های تو خالی

وعده­ی معافیت و کسر خدمت                   می­دهد به آشخور­های سیگاری

دیگری گوید که بر­خواهد داشت                  این کنکور لعنتی و اجباری

و به هر پسر که باشد دم بخت                  می­دهد دخترِ خوب و مامانی

 گوید ای بازنشستگان سالخورده              می­دهم به شما حقوق فراوانی

چرا که چون سن رسد به پنجاهی             لا جرم فشار می­آید به چند جایی

و می­کند وضع اقتصاد را درست                 آره جان عمه­اش، کند ولنگاری

آن یکی وعده می­دهد که باید داشت         شبکه­های خصوصی و ماهواری

و گشت ارشاد را جمع خواهد کرد             می­دهد به جوانانِ مردم آزادی

باز خدا پدرش را بیامرزد، لا اقل                 دارد برای ما شیمایی، فریبایی

می­گذارد هندوانه زیر بقل                        هست پسر­ ایرانی، عجب کاری

و هیچ جای دنیا ندارد اینگونه                   خوشگل­تر از دختر­های ایرانی

 وعده می­دهد، از این به بعد                   که تو آزادی بیان داری

چه کنیم که خود طرف او هستیم           ورنه ساده لوحیست، این پنداری

                                         ***

جملگی شعارشان این است                  مهر ورزی، عدالت، آزادی

چو خواهی  موضع من را بدانی              گوش کن به این ابیات پایانی

آنچه من دیده­ام در این سال­ها                تنبلی بوده­است و کم­کاری

باید که خود به فکر خود باشیم               تا بگیریم افتخار و سالاری

پس بیایید ای مردم این دفعه                 بکنیم مطالبات را جاری

 هر که شد رئیس جمهور، این دوره        بگیریم حق را بی کتک کاری

این ته شعرم چه جدی شد                   تو مرا ببخش، از بزرگواری

بیش از این نباید سخن گویم                چرا که مرا نیز کنند در گانی

(در بیت آخر به جبر قافیه، گونی به گانی تبدیل شده است)

 

       

+ نوشته شده توسط وحید میرزائی در 8 Jun 2009 و ساعت 14:19 |